بیست رباعی از مهدی احمدی

تعرفه تبلیغات در سایت

بیست رباعی از مهدی احمدی

 

 

در پنجۀ من توپ تو وا خواهد رفت

وقتی بزنم زمین، هوا خواهد رفت

از دامن زن مرد به معراج رود

از سوتینش ببین کجا خواهد رفت

 

 

 

 

در شرق نبوغ مردمان موروثی است

این خلسۀ عرفانی چینی - روسی است

در ذات خودش دانش غربی کشک است

چون شصت و سه گیگ سوپرم ویروسی است

 

 

 

 

از منظر مردگان قدوسی ما

انگار که زندگی گناه است؛ چرا؟

یک آدم مرده صد شتر می ارزد

یک زنده به یک شپش نمی ارزد؛ وا!

 

 

 

 

هی داد زدیم مرگ بر آمریکا

آه دل ما گرفت در آمریکا

دیشب خبر بیست و سی را دیدی؟

ویران شده است سر به سر آمریکا

 

 

 

 

چشمان تو می کارد و می پروردم

در باغچه اش به بار می آوردم

یک روز دلم به باغ یک آینه رفت

دل هم که به هر سو برود می بردم

 

 

 

 

توی دل من گمان کنم جنگ شده

آوای تپیدنش بدآهنگ شده

من مانده ام این باز چه مرگش شده است

شاید دل من برای تو تنگ شده

 

 

 

 

نفرین شده مثل جوجۀ فاخته ام

دلبستۀ مادری که نشناخته ام

یک بوتۀ خار است، تن آزار و تهی

این لانه که من برای خود ساخته ام

 

 

 

 

حیفه که کسی طعم بهارو نچشه

خرداد بدون عاشقی تیر بشه

امسال بهار فصل گل دادنته

شاید به بهار بعد عمرت نکشه

 

 

 

 

از شعری اگر مست شوی شیدایی

در شعری اگر غرق شوی دریایی

سنگ محک یک دل زیبا شعر است

با شعری اگر گریه کنی زیبایی

 

 

 

 

پروانه صبور بود و بالش را بافت

بادام صبور بود و مغزش را یافت

اما دلم از انار دلخون دریافت

باید که شتافت، باید از شوق شکافت

 

 

 

 

آن لحظه که آنِ لحظه در مشت من است

آن لحظه که من روشن و بی خویشتن است

آن لحظه که آن بی امانی دارد

آن لحظه همان لحظۀ عاشق شدن است

 

 

 

 

مرد عاشق خنده های زن ها می شه

می خنده زنه که مرده شیدا می شه

زن شیفتۀ زبون مرداست، ولی

اون لب که بخنده این زبون وا می شه

 

 

 

 

شاید که من و تو هم بمیریم جوان

تا زنده ای از زمانه کامی بستان

زشت است در اعلامیه ات بنویسند

مرحوم شده جوان ناکام فلان

 

 

 

 

با آینه گفت گرچه ماهی ای من

یک عیب بزرگ هست در خلقت زن

دورند دو پستان زن از لب هایش

از جانب من بر رخشان بوسه بزن

 

 

 

 

اسمت چه ندا باشه، چه شیدا باشه

زشته قدوبالای تو پیدا باشه

اسم تو فقط عورته، یعنی اون جا

خیلی بده عورتی هویدا باشه

 

 

 

 

او می شمرد همیشه از یک تا صد

شاید سر صد معجزه ای رخ بدهد

اما به نود که می رسد می لرزد

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود

یک دو سه چهار پنج شش هفت... نود...

 

 

 

 

او رشته به رشته پیلۀ خود را بافت

اما چو اسیر خویشتن شد دریافت

هر بافته را دوباره باید که شکافت

تا بال گشود و سوی خورشید شتافت

 

 

 

 

شاعر، تو نه مثل دانته و لورکایی

نه این که شبیه حافظ و نیمایی

اما وسط ورطۀ آزادی و نان

تو یک تنه بیش از همه شان شیدایی

 

 

 

 

می میرم و شعر من به جا می ماند

یک روز یکی شعر مرا می خواند

من مرده ام و باز سخن می گویم

این فکر مرا همیشه می لرزاند

 

 

 

 

یک مرده به خوابی ابدی رفت و غنود

یک بچه به روی زندگی چشم گشود

دیروز یکی بود که اینک رفته

امروز یکی هست که دیروز نبود

 

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:45
برچسب‌ها : بیست,رباعی,مهدی,احمدی,